خاطره تولد فاطمه عزیزم
دوستای گلم سلام، خدارو هزاران مرتبه شکرو سپاس بخاطر داشتن
نعمت فرزند سالم و صالح.
الان نزدیک صبحه و اذان گفته و فاطمه عزیزمو شیر دادم و نشستم تا خاطره زایمان دخملیمو بنویسم.
از خدا میخوام دامن همه منتظرا بحق علی سبز بشه و همه منتظرای نی نی طعم شیرین مادر شدن
رو بچشن. الهی آمین
من و بابا مهدی قرار شد طبق نامه دکترمون روز چهار شنبه 7 تیر برای تشکیل پرونده و ازمایش
به بیمارستان دنا بریم و کمی از کارامونو مربوط به بیمه تکمیلی روز دوشنبه همون هفته انجام داده
بودیم. صبح حدودای ساعت 10 بابا مهدی اومد خونه و با هم رفتیم بیمارستان و کارای مربوط و
آزمایشات رو انجام داددیم و قرار شد شب ساعت 10 به بخش زایمان بیمارستان تماس بگیریم که
چه ساعتی باید برای بستری و زایمان فرداش به بیمارستان بریم. من هم طبق معمول نگران بودم و
استرس داشتم. اونروز خونه مامان اینا نرفتم و تا آخر شب خونه خودمون بود. حمام رفتم و وسایل
مربوط به خودمو که احیانا تو بیمارستان لازم میشه جمع آوری کردم و داخل کیف گذاشتم. ساک
دخملی هم از قبل آماده بود. ساعت 10 شب به بیمارستان تماس گرفتم و قرار شد فردا ساعت
11 و نیم ظهر اونجا باشیم. شبش کمی دیر خوابیدم طبق معمول شبای پیش. فردا صبحش که
بیدار شدم مهدی خونه نیود زنگ زدم رفته بود کمی ماشینشو راست و ریس کنه و گفت ساعت 9
میاد خونه. صبحونه هیچی نخوردم جز یه لیوان آبمیوه و کمی آب. حال خوشی نداشتم و دائم در
حال فرستادن صلوات و خوندن دعا زیر لب بودم. ساعت حدود 9 و 9 و نیم بابایی اومد و انگاری با
دیدنش کمی از استرسم کم شد. کم کم وسایلو جمع اوری کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم
دنبال مامان من و بعدش هم دنبال مادر شوهرم. تو راه بیمارستان هیچ حرفی نمیزدم و فقط صلوات
میفرستادم. دقیقا ساعت 11 و نیم رسیدیم دم در بیمارستان. من با مامان و شوهرو مادر شوهر
و برادر شوهر خداحافظی کردم و رفتم تو بخش. اونروز خانم دکتر علاوه بر من 3 تا عمل سزارینی
دیگه هم داشت. سر پرستار بخش منو راهنمایی کرد تو یه اتاق. لبای مخصوص شامل کلاه و لباس
شنل و شلوار رو بمن دادن و من همه رو پوشیدم . روی تخت دراز کشیدم . فشارخون و نبضو و درجه
حرارتمو کنترل کرد و برای اخرین بار صدای قلب دخملیمو شنیدم. الهی فداش بشم. کلی هم سوال
ازم پرسید.لباسای خودمو هم بردن و تحویل شوهرم دادن. همون حین یکی دیگه از سزارینی ها اومد
منم با دیدن اون کمی دلم آروم شد و با حرف زدن با اون خانم خیلی آرومتر شدم. اینجور که بنظر
میومد من نوبت سوم بودم و باید منتظر میموندم. دم در بخش رفتم و نگهبانش که خانم بود رو صدا
کردم که مهدی رو صدا کنه تا باهاش حرف بزنم. مهدی هم از خدا خواسته اومد منو با اون لباس
آبی که دید کلی قربون صدقم شد و حداقل دیدن اون و دیدن داداشم باعث شد که بازم آرومتر
بشم. ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که صدام کردن برم برای اتاق عمل. بهمراه یه خانم پرستار
از بخش اومدیم بیرون. مهدی هم باهام اومد .توی ره مامان و مادر شوهرمو هم دیدم و باهاشون
خداحافظی کردم. دم در قسمت اتاقهای عمل کفشمو تحویل شوهری دادم و دمپایی پوشیدم.
تو اون قسمت دیگه اجازه ورود بهمراه رو نمیدادن. ولی مهدی همچنان دم در ایستاده بود. گلوم
پر بغض بود و فاطمه کوچولو هم دائم تکون میخورد و منم دعا میکردم برای همه اونایی که التماس
دعا گفته بودن و صلوات میفرستادم و قران میخوندم. تا ایتکه یه خانم با صندلی چرخدار اومد و
من نشستم و برای آخرین بار برای مهدی دست بلند کردم و رفتم تو اتاق عمل. احساس ترس
و استرس کاملا بهم غلبه کرده بود. هوای اتاق عمل کمی سرد بود. تمام لباسامو بجز کلاه در
آوردم و با کمک یه خنم پرستار روی یه تخت باریک خوابیدم.رومو با ملافه پوشوندن. دکتر بیهوشی
اومد تو اتاق و ازم پرسید میخوای بیهوش بشی یا بیحسی اسپینال. منم گفتم بیهوش میخوام بشم.
از دستم یه رگ گرفت که خیلی درد زیادی داشت. اون که رفت دکتر خودم اومد با یه پرستار دیگه.
تمام تنمو با بتادین و آب شست و سوند برام وصل کرد. دکترم احوال پرسید و منم گفتم تا نی نی رو
تو بغلم نزارن دلم آروم نمیگیره. بعد از شستشو خیلی دیگه سردم شده بود با پارچه سبز تمام تنمو
پوشوندن و جلوم یه پرده سبز وصل کردن و باز هم دکتر بیهوشی و یه خانم دیگه اومدن. اون خانمه
رو صورتم ماسک گذاشت و دکتر بیهوشی هم با چند تا سوال که ازم میپرسید و من جواب میدادم
بعد حس کردم نفسم داره میگیره و جلوی چشام تار شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
تا اینجا داشته باشید بقیشو مبام بهد میگم......



خاطره تولد فاطمه عزیزم
